خرید بک لینک
از صحبت های نیمه تمام بدم میاد. از منتقدانِ فیلم های پایان باز م. و من باید بنویسم که چقدر سوم خوش گذشت و شما بفهمید چقد سومِ من شیرینه. از طرفی ترس دارم از اینکه روزی بیام و حسرت بخورم که چرا دوستام دیگه سوم الِف ی نیستن. و چرا دیگه من مثلِ سوم الِف ی ها رفتار نمیکنم. چرا دیگه اونجوری از ته دل نمیخندم. و چی داره جلو خنده هامو میگیره. چرا هرچی بزرگتر میشم دفعات خندیدنم و عمق خنده هام کمتر میشه. اصلا چرا طرز خندیدنم فرق کرده تو این سال ها. غم پشته حرفامه. مینویسم که یه روز یادم بیاد اون روزای خوب رُ خودمون ساختیم. و خودمون بودیم که سوژه های خندیدنمون رُ پیدا کردیم. ساختیم. مبتکر بودیم ما سوم الِف ی ها. شما چه میفهمید وقتی نبودید تو اون جمعِ دوازده نفره، که بین دعواهامون ـَم عاشق هم بودیم. گفتم براتون که ماها فرارفیق بودیم؟ خانواده بودیم؟ چندبار بگم از خانواده بودنمون که دلتون بسوزه، چرا جای من نبودید بینِ اون رفقا ی عزیزِ دل؟ اوم؟

اصلا این قسمت سوم اونقدر بی سر و ته عه که دیگه بی سر ته بودنِ نوشته هام رو میفهمید. انگار قصدم از نوشتنِ این پست در ادامه پست های قبلی، ادامه اثبات استقرایی بی سر و ته بودنِ حرفام ه. یو نو؟ پس بزارید از اول سال بگم براتون.جدا از دویدنم برای میز اول مثلِ پارسال، خب من این بار اول سال یه کار مهم هم کردم مثل پارسال. میپرسید چیکار کردم؟ هیچی برداشتم گوشیم رُ جمع کردم ((:دقیقن مثل پارسال که فیسبوک دی اکتیو کردم، امسال گوشیو جمع کردم. قشنگ تو تابستونا معتادم همیشه. از مهر میزارمش کنار اعتیاد م رُ. و اواخر سال تحصیلی دوباره از فرط نیازم به اینترنت گند میزنم به هرچی درس و مشق و آینده تحصیلی عه. خلاصه گوشیو جمع کردم. میخواستم رتبه تک رقمی شم. سرِ کلاس خوب گوش کردم. خوب خوندم. خوب بودم واقعا. همون اوایل سال رفتم پیشِ مشاور مدرسمون. بهش گفتم من میخوام تک رقمی شم. میخوام برم شریفِ عزیزِ دل. بهش گفتم ببین من خیلی با انگیزم. ببین من اراده پولادین دارم. بهش گفتم من فقط بلد نیستم چیکار کنم. اونقد حرفام عمیق بود که داشتم جلو مشاور اشک میریختم. و اون کاملا سرد ازم یه سوال پرسید. معدلِ دوم دبیرستانم رُ. و وقتی بهش گفتم هجده و هشتاد شدم، بدونِ اینکه یادش بیاد تا چند دقیقه پیش داشتم از اراده و انگیزه میگفتم و اشک میریختم، کاملا سرد بهم یه جمله گفت. هدفتو متناسب با خودت بزار. گفت که برای معدل هجده و هشتاد ی که تو دوم دبیرستان بدست آوردی رتبه تک رقمی بزرگه. و اصلا ندید چقد بعدش گریه کردم. و اصلا ندید چقدر قبلش با اراده بودم. اصلا نمیفهمید اراده پولادین چیه. اصلا منو ندید. به قرآن قسم منو ندید. ندید که با چشمِ پر از اشک و گردنِ خم دارم از دفترش خارج میشم. ندید که اومده بودم تا بهم یاد بده چیکار کنم. حتی فکر کنم ندیده بود بالای درِ دفترش نوشتن مشاور و باید مشاور میبود. ینی یادش هم نبود که نباید یه دختر رُ خورد کنه تو شونزده سالگی؟ به همین چشمای پر از اشکم قسم که تا روزِ کنکور من یک لحظه هم نتونستم باور کنم قرارِ رتبه خوبی داشته باشم. شاید پیشِ خودتون بگید اشتباه از من بوده که حرفِ یه مشاور انقدر روم تاثیر گذاشته. اما خب شما نمیدونید من چجوری رفتم پیشش و چجوری برگشتم. کمرم خمه هنوز زیره حرفش. تا همین الان که دارم این قسمت رُ مینویسم، فکر میکردم قسمتِ سوم همش خندَس.

سال سوم خیلی خوب بود. ولی نمیدونم چجوری بگم که بفهمید آخه. مثلا من بگم میرفتیم بینِ چارچوبِ در وامیستادیم میفهمید چقدر هیجان و ذوق داره؟ یا اینکه ما گُجا؟ گفتنِ بهناز رُ میشنیدیم و میخندیدیم، براتون خنده داره؟ یا مثلا یکی از معلمامون اونقدر میخندید و ماعم اولش به زور میخندیدم که ضایع نشه بنده خدا و تهش از شدت به زور خندیدن جدی میشد خنده هامون، برای من یادآوره لحظه های قشنگی اند. یا مثلا سره کلاس یکی از معلما پاشدیم ادا دراوردیم که مثلا ما رو دست اندازیم و طرف نفهید چقد این کار مبتکرانه بود ((: یا حتی جومونگ و خاطراتش هم برای امثال من جالبه که یادمه اون روزا رُ. ســَ لام ((: یا اولین بار که رفتیم توت فرنگی. بچه های مدرسه ی چیز بیاید دمِ در ((: یه جوری که هیچ کس نفهمه خیر سرمون فرزانگانی ایم. وای وای صبونه های تو حیاط مدرسه. وای از دلچسب بودنِ اون نون پنیر ها که مزش سال ها میمونه برام. وای براتون بگم از سالاد الویه مون تو باغرود؟ بگم دلتون بسوزه چقدر خوب بودن رفقا م وقتی باهاشون از خنده دل درد میشدم. بگم براتون دلتون بسوزه که نبودید تا در جوابِ کی هندونه می لُمبونه؟ ، بگید مـَن مــَن! ؟ یا وقتایی که سرِ کلاس بهناز میخوند دستم استخون نداره، نون خورده و جون نداره، میلِ پشتِ بوم نداره. یا اصلا شماها که نبودید تو سومِ الِف، میفهمید انسان چه بود؟ اسطوره بود! یا مثلا شما سوم الِف نبودید که نتیجه بگیرید چقدر ویژوال بیسیک و اکسل بدرد نخورن، پس بیا بریم تو حیاط بچرخیم. اصلا بزارید خوب دلتون رُ بسوزنم، شماها چه میفهمید با رفقا هفت-هشت نفری سه طبقه رفتن پایین و تو حیاط آب خوردن و برگشتن چقدر لذت داره وقتی کلِ سه طبقه قهقهه میزدیم رو پله ها. اوم؟ دلتون سوخت جای من نبودید؟

برچسب: نویسنده: آرین صالح‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 1:24

صفحه بندی