در این گزارش به بررسی کامل «هَلاک» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
بعد از کلی کارِ نسبتا اداری توی شهرَ م، و کلی پیاده روی برای پیدا کردنِ اون عکاسی، و پیدا کردنِ اداره پست و آموزش پرورش و دفتر پیشخوان و فلان، و خوردنِ شیرموز و کیک تو یه نیمچه کافی شاپِ کنارِ خیابون و اینکه میز و صندلیِ آنچنانی نداشت و فقط شیرموز داشت و دوتا شیرموز و دوتا کیک شد هشت تومن، و باز پیاده روی تا باغِ امین اسلامی و پایان بحث چند ساعته ای که در حین پیاده روی مون از صُبح داشتیم و خدافظی، منِ خسته و هلاک میشینم تو اتوبوس و با چشمام دنبال ش میکنم که داره با کلی کاغذِ مسخره، با کلی رقم و عدد که نتیجه این چند سال درس خوندنِمون ه میره خونه ـشون و زیر لب میگم عجب رفیقِ نازنینی دارم من. منِ خسته تکیه میدم به صندلیِ اتوبوس و دارم فکر میکنم که چجوری قراره چند روزِ دیگه برم از اینجا. و زیر اون عینک دودی چشام پر اشک میشه و یه چیزی گلوم رو فشار میده. بقیه میگن بغض ه. در ادامه با خودم کلنجار میرم که نه نباید گریه کنم. شهر مون اونقد کوچیک ه که ممکنه یه آشنا تو اتوبوس باشه و هرفکری بکنه. صندلی کناری م خالی میشه. میرم کنارِ پنجره اتوبوس. خیره ام به این خیابون و این مسیر.که چی؟ هیچّی. بزار برسم خونه، یه دلِ سیر گریه میکنم. حداقل تو که اینو میخونی میدونی نه عاشقِ کسیم و نه کسی ولم کرده و نه مشکلِ مالی دارم و نه خانوادم ذره ای ناراحتم کردن. حداقل تو که میدونی من چقدر دلم میخواد دوستی ها مون رُ. تو که میدونی من جز اون گروپ کلاسی مون کسی نیست باهاش آروم شم. میدونم که میدونی. میدونم که حداقل تو مثلِ آدما ی این شهر نیستی. تو خانومِ همسایه نیستی. تو فامیلِ دور مون نیستی. تو چشات منو همون میبینه که هستم. تو که میدونی دلمان برای هر چیزِ کوچک، چقدر تنگ است.
زیاد پیش اومده که هی رفتار ها و کارهای کسیو دیده باشم، و باخودم بگم وای چقدر این آدم زنندَس. و من باید مواظب باشم مثلِ این آدم نشم. و خب گاهی که فکر میکنم میبینم چقدر آدمای زیادی بودند که هرکدوم یه اخلاقِ مزخرف داشتند. و اصلا بعضی هارو یادم رفته. مثلا یادم هست فلانی یه اخلاقِ بدی داشته، ولی هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چه اخلاقی بوده که دوست نداشتم مثلِ اون بشم. انگار اخلاقای خوب ش جلو اخلاق بد ش رو گرفتن. ولی خب اشکالِ کار م اونجاس که من دارم سعی میکنم اخلاقای بده آدما رُ نداشته باشم. اینجوری انگار منفی نیستم. اما منفی بودن دلیل بر مثبت بودن نیست! و من صِفرَم. صِفر. و یادم رفته این سال ها اخلاقای خوب شون رو بردارم. منِ خنثی. منِ صفر. وحشتناکه آدم صفر باشه. سرم رو میزارم رو میز و فکر میکنم به اینکه آخه کی صِفر رُ دوست داره؟ بی حوصله ادامه میدم بقیه روز م رُ وَ دائم به این فکر میکنم چی شد که من صِفر شدم؟
اصلا حتی حس ش نیست بیام لیست کنم که چی لازم دارم و اینا. چه برسه به اینکه عصر پاشم برم عکاسی و دنبال مدارک م و کوفت و زهرمارِ دیگه که پدرِ گرام تاکید دارن این کارا رُ باید خودم انجام بدم یاد بگیرم و رفرشِ سایتِ وامونده ی دانشگاه مون. دِ لعنتی چی شد که زندگی اینجوری شد؟ آخ لعنتی چار تا کتابِ دیگه مونده که باید تابستونی میخوندم ش. و خُب چرا وقت نمیشه؟ دِ لعنتی بیا تو یکم حرف بزن. تو بگو اینا همش میگذره. تو بگو برای همه هست این نگرانیِ رفتن به یه شهرِ دور و اینکه خب دو سال دیگه من کجام؟ اصلا دو سالِ دیگه هم، هنوز صِفرَم؟
برچسب:
نویسنده: آرین صالحپور