خرید بک لینک

کِشته یِ خویش

در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «کِشته یِ خویش» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

  یادته از چمدونی که داره پر میشه گفتم؟ از رفتن. میخوام بیشتر بگم. اونقد که دلِ توعم پر شه از اینکه دارم کَنده میشم از این خونه، که هجده ساله دارم تو ش زندگی میکنم. مثلا سر صُب تو آشپزخونه پرده هارو بدی کنار، نور خوشگل بیفته تو اتاق و صبحِ نیشابور رُ تجربه کردن تو تهران نیست. اصلا تهران صبح نداره. همَش شبه انگار. دود. یا بوی سیب های باغ مون رُ کجا داره آخه؟ باغ های نیشابور میفهمید چیه؟ سیب سرخ بگیری دستت و همینطور که نشستی زیر نورِ آفتابِ خوشگل، سیب رُ بو میکشی و میخوری، اینکه منتظری آب جوش بیاد و چای دَم کنی و با یه سینی چای بری پیشِ مامان بابات. یا اصلا تهران با اینکه شب ه همش. با اینکه دود ه همش. همون شب شم خوشگل نیست خب. ولی دارم میرم. خودم انتخاب کردم. خوده خودم. خودم تهران رُ دوست داشتم. به قولِ یه داستانی که تو همین کتاب های ادبیات دبیرستانم بود، دارم میرم تهران ترقی کنم. ترقی. چه عجیب ه ترقی.

  ترقی .[ ت َ رَق ْ قی ] (ع مص ) ببالا برشدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار). بلند شدن . (آنندراج ). || برآمدن بر نردبان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).برآمدن بر نردبان پله پله . || بالا رفتن برکوه . (از اقرب الموارد) (از المنجد). گاهی با الی ̍ و گاهی با فی متعدی میشود، فیقال : ترقی و ارتقی الی الجبال و فیه . (از اقرب الموارد). || رسیدن به غایت کاری : ترقی به الامر؛ بلغ غایته . (از اقرب الموارد) (المنجد). یقال : مازال فلان یترقی به الامر حتی بلغ غایته مازال یتنقل به من حال الی حال . (از المنجد). || مأخوذ از تازی ، ارتفاع و بالارفتگی . || برتری و سرافرازی و سربلندی . پیش رفتگی و ازدیاد و افزونی و چمک و رسیدن به درجات بلند.(ناظم الاطباء). پیشرفت . مقابل تنزل . پیش رفتن : و همچنین نجم سعادتش در ترقی بود. (گلستان ).

  چه یه جوریه اوضاع. اونشب داشتیم با بهنازِ عزیزِ دل حرف میزدیم درباره اینکه خب ما دوتا بارِ سنگینی رو دوشِ مونه. داشتم بهش میگفتم ببین، کسایی که رفته پزشکی و دارو اینا، میشینن خوب درسشونو میخونن، میدونن که ممکن نیست بعدِ اینکه دکتر شدن خانواده هاشون چیزی بگن بهشون. دکتر شدن دیگه. یا مثلا اونایی که رفتن مشهد، فردوسی دارن مهندسی میخونن، اوناعم بارِ سنگینی رو دوششون نیست. خانواده هاشون گفتن برن مشهد خوبه، و اگه بعدِ اینکه مدرکشون رُ گرفتن کاری نبود براشون، میتونن بعدا به خانواده هاشون بگن تقصیر شما بود نزاشتید من برم تهران درس بخونم. یا نهایتن خانواده سرکوفت نمیزنه دیگه. اما ما دوتا داریم میریم یه رشته ای که به نسبت ناشناختهَ س بینِ عوام. بهنازِ تفلی که هربار باید یه چیزی سر هم کنه درباره رشتهَ ش و سریع دور شه از اون محل، که طرف دیگه سوال نپرسه. یا مثلا من باید براشون توضیح بدم که خب دوست دارم این رشته رُ و آیندش از مهندسی بهتره. باید توضیح بدم که خب درسته از انسانی و تجربی هم میرن این رشته رُ، ولی از ریاضی خیلی بیشتر میشه موفق شد. و هزار جور حرفای گُنده، به سبکِ آدم بزرگا. نمیدونم چرا آدم بزرگا نمیفهمن علاقه چیه. مثلا وقتی میگی خب من این رشته رُ دوست دارم، نمیفهمنت. و خب من هم در نهایت باید مثلِ بهناز از محل دور شَم تا بی انگیزه ترم نکنن از ادامه راه. از ادامه کِشت. آدم بزرگا ی عجیب.

  چَمدونَ م داره پر میشه. نهایتن تا آخر این هفته به طورِ مدام با خانوادم. دلم میخواد دستِ مامان بابامو بگیرم و زار زار گریه کنم. آخ چقد دوست داشتنی اید آخه شما دوتا. دستِ یکی تون خَش شه من هلاک میشم تو تهرانِ وامونده. میفهمید؟ هلاک. آخ که چقد دلم میسوزه چرا هرروز صب پا نشدم تا شب ببوسم روی ماهِتون رُ. آخ که چقد ناز ـید کنارِ هم. آب دهنمو به سختی قورت میدم. ولی دیگه دوری از داداشم و خواهرم، دیگه دوری از این دوتا عزیزِ دل، دوری از داداشی که کوه بود، و خواهری که هم صحبتِ این هجده سال، اینا دیگه بغضمو میترکونن. سرمو میزارم رو کیبورد و های های گریه میکنم. چه عجیب دارم از کِشتِ خویش میگم، از ترقی میگم، و های های دارم زار میزنم که خب لامصب احساسَ م چی؟ زندگیم چی؟ آخه لعنتی هجده سال کم نیست که پاشم برم هر دو سه ماه برگردم پیششون. مثلا آسون نیست دوری از بقیه که به نحوی خونِ شون مثلِ منِ و انگار که یک تکه از وجودَمو دارم میزارم و هشتصد کیلومتر دور میشم ازش. چه مسخرس ترقی.

  تکیه میدم به پشتیِ صندلی، دستامو میزارم پشتِ گردنم و چشامو میبندم، چند ثانیه گوش میدم به صحبت هایی که درباره کتابهای داداشم رد و بدل میشه بینِ مامان و بابام، و چند ثانیه بو میکنم این خونه رُ، با خودم میخونم مَزرعِ سبزِ فَلک دیدم و داسِ مَهِ نو، یادَم از کشته ی خویش آمد و هنگامِ درو...

[منِ در حالِ گریه های آروم که نکنه مامان بفهمه و ناراحتِ ش کنم]

 

 

برچسب: نویسنده: آرین صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 29 تير 1405 ساعت: 6:50

صفحه بندی