موضوع «بینِ اوضاعِ الان و قبلِِ دانشگاه، فقط تفاوت هست. نه برتری.» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
اونقد شرایط فرق کرده که حتی ندونم از کجا شروع کنم برات بگم. یا اونقد شرایطِ تو فرق کرده که ندونم حتی میخونی. مثلا شاید بعد دو ماه از نوشتنِ این مطلب بیای و بهم بگی آخرین پستِ تُ خوندم. اونجا من میخندم به این تغییر شرایط. به این گذر زمان. به این فراموش شدنِ تدریجی رُفقا. بیشتر از یه هفتَس تهرانَ م. قبلِ اینکه بیام کلی با بهناز حرف میزدیم درباره اینکه کجا بریم و چیکار کنیم. یا مثلا زیاد فکر میکردم که برم و بقیه دوستام که تهران هستند رو ببینم. نمیگم تو این یه هفته حتمن باید میشد که ببینیم همو. اما میشد گه حالِ همو بدونیم با یه پیام. نمیگم تقصیر از رفیقِ نازنینی مثلِ تو عِ. دارم از این میگم که بیا دوتایی دستامونو بزاریم زیر چونه هامون و زُل بزنیم به گذر زمان. یا بیا حداقل یه ثانیه فک کنیم ماها دختر دبیرستانی هایی هستیم که با فُرمِ مدرسه نشستیم رو یه صندلی تو حیاط مدرسه و همینجور که داریم چایی داغ میخوریم از رویاهامون بگیم. از شریف. از تهران. بیاید دوباره بحث کنیم که شریف چه شاخه. بیاید دوباره بحث کنیم که عاشقِ ریاضی م. بیاید دوباره بحث کنیم سرِ اینکه ایران موندن رُ دوست نداریم. بیاید یه بار دیگه بشینیم نگا کنیم آرزو هامون رُ. نمیگم بیایم حسرت بخوریم چرا به آرزو هامون نرسیدیم. میگم بیا نگا کنیم که چقدر فرق کردیم که دیگه خیلی از اونا به قشنگی ه اون موقع ها نیست. حتی چایی خوردن با رُفقا. بیا اصلا یه بار دیگه باهم چک کنیم که از این خوابگاه به اون خوابگاه باید چند خط عوض کنیم و اینا.
وقتی بلند بلند براشون میخونم که دیرزمان بود میخواستم به هزار بهانه برای تو بنویسم. کیفیت هایی هست که من ندارم و دلم میخواست میداشتم ولی راهش انگار پیدا نمیشود. شاید هم راست راستی دلم نمیخواد. یک اینکه مدام از یاد م میرود یادِ افراد بیاورم چقدر قدردانِ مهربانی شان هستم... و اونا زل میزنن به من که من دیوانه م. یا اینکه یهو براشون میخونم دلبند و دل خواهی چه شیرین سخن ی. نمیکنم باور که مهمانِ منی. نمیکنم باور که با خنده ی خود، سکوت سنگین را همی میشکنی... یا مثلا یهو میخونم ای یارِ ناسامانِ من از من چرا رنجیده ای، ای درد و ای درمان من از من چرا رنجیده ای... یابراشون فریاد میزنم وقتی ای دل، یه گیسو ی پریشون میرسی خودتو نگه دار، وقتی ای دل به چشمونِ غزل خون میرسی خودتو نگه دار، دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن فایده نداره نداره، دیگه دنبالِ آهو دویدن فایده نداره نداره... و اونا نمیفهمن اینا چقد قشنگ ن. اونا دنگ شو نمیشناسن. لعتیا حتی چهرازی گوش ندادن. وقتی میرم داستانِ هفتادُ م رُ میخرم و اونا نمیدونن چقدر عشقِ این لامصب. لَم میدم رو تخت م و میگم وای چقدر عوض شده اوضاع... و من باز هم با تمامِ وجود این دیوونه هاو دوست دارم.خیلی دوسشون دارم. میخوام اینو بگم که هرچقدر هم شرایط فرق کنه، من آدم ی نیستم که بتونم ناراضی بمونم. میخوام اینو بگم که بینِ اوضاعِ الان و قبلِ دانشگاه فقط تفاوت هست. نه برتری یکی به دیگری. خدارو شکر هرجا هم باشم رفیق خوب و دوست داشتنی دارم.
میخواستم بیام از خانواده بگم. از اینکه چقدر دل تنگ م. اما من آدم ی نیستم به خاطر دلتنگی سرمو بکنم زیر پتو گریه کنم. فقط میتونم پشتِ تلفن با خنده بگم خیلی دلم براتون تنگ شده. از الان گریه کردن زیرِِ پتو انگیزم رُ کم میکنه برای ادامه ی ترقی. خودم میخوام ش. پس گریه نداره. ولی دل تنگ م.
برچسب:
نویسنده: آرین صالحپور