دل گرفته و خسته و بغض کرده و داغون، میای پله های خوابگاهو تَقُ تَق پایین و اینکه بیای بنویسی و خالی شی و به امیدِ اینکه کسی میخونه. خب بخونه؟ چه اهمیتی داره آخه؟ چه اهمیتی داره کسی بفهمه خوشحالم و کلی خوش گذروندم امروز با رفیقَم، یا اینکه رفتم تو گروپ دبیرستان و یهو بغض کردم دِ لعنتی چقدر عوض شدن؟ یه روزِ کاملا متضاد. دو حالت رفیقِ کاملا متفاوت. دِ لعنتی این همه تفاوت تو کمتر از چند ساعت؟ اصلا ببین من چقدر خودم عوضی اَم که میام سرِ رفیقِ عزیزِ دل ی که وقتی مریضم هوامو داره داد میزنم و میگم خیلی کثیف ی؟ خودم که میدونم از همه کثیف تَرم. خودم که میدونم از همه بی ارزش ترم. خودم که میدونم. دِ لعنتی من چقدر عوضی شدم و نفهمیدم...
بیام بگم دلم گرفته؟ دلم شکسته چی؟ بیام بگم خسته شدم از اینکه که خب بین قرار این بود من بنده ت باشم توعم هوامو داشته باشی. خوووب بندگی نکردم. ولی نگفته بودی توعم خوووب خدایی نمیکنی! به قرآن نگفته بودی. دارم به قرآنِ خودت قسم ت میدم. هوامو داشتی رفیق؟ داشتی که یکی وضعِ زندگی ش اونه و یکی مثلِ من حالِ ش اینه؟ بیخیال وضع فیزیکیِ من. بیخیال. حال روحی م چرا اینه؟ منِ ناز نازو عِ غُر غُرو عِ ته تغاریِ خونه، دارم دیوانه میشم تو این شلوغی که اصلا دیده هم نمیشم. منی که دستم میسوخت میرفتم و به مامانم میگفتم و کلی آرومم میکرد، الان دارم روزای سختیو میگذرونم بدونِ اینکه کسی باشه که حتی منو ببینه... خب؟ اینکه دارم میگم واسه اینه که خودم آروم شم. واسه اینکه بگم من اومدم منت کشی و ببینم قبول م میکنی؟ قبول کن مهربونِ من... دیگه بزار بقیه شو خصوصی بگم تو سجده برات. تو که خوب دیدی چی شد... تو همه ی همشو دیدی. اصلا تو که همه جا بودی. تو لمس کردی چی شده. چی سرم اومده. تو دیدی همه رو. به بزرگیِ خودت قسم که دیدی.
بزارید یکم راحت باشم. منی که تمام این چند سالِ قبلِ هجده سالگی مو یه اتاقِ خصوصی داشتم و تنهاییِ خاصِ خودمو ، الان دارم دیوونه میشم تو این شلوغی که دیده نمیشم. گفتم اینو. بیخیال دیگه...
میخوام درباره یک موضوع با ارزش بگم. مقایسه. اینکه بری و بچرخی و مقایسه کنی خودتو با ملت و بعد بیای زار بزنی زیر پتو که دِ لعنتی چققققدر فرق. بعد خودتو آروم کنی با این قضیه که ببین من سالمَ م. ببین من خانواده خوبی دارم. ببین چقدر خونه مون آروم بود. ببین هیچ وقت دعوای مامان بابا یا خواهر برادرمو ندیدم. ببین خانواده هیچ مریضی ای ندارن. ببین چقدر خوبی م که اگه یکی دست ش زخم شه همون میمیریم. ببین چقدر خانواده ایم. آروم میشم. اشکامو پاک میکنم و میخندم. آخ که چقدر من خوش بختم. و بعد یکی بیاد و به خودش اجازه بده درباره قیافه من قضاوت کنه. یکی بیاد و بگه تو فلان. آدم فک میکنه، نکنه اگه من خانواده خوب نداشتم و فلان چیزو داشتم خوش بخت تر بودم...؟ مگه میشه انقدر احمق باشه یه نفر؟ خانواده رو بفروشی واسه نظر یه مشت احمق که دهن باز میکنن و قضاوت میکنن ظاهرت رو؟ به گور.
خیلی وقت بود گریه نکرده بودم بابت خانواده. خیلی وقت بود فراموش کرده بود م من زاده یه خانواده با اصالت م که اسم پدر م ارزش منده و نماد اعتبار ه. خیلی وقت بود انقد خوشحال نشده بودم از اینکه دارمشون. دورَن. ولی واسه خودمن. و آرومَ م هستم که هیچ وقت کسی نمیتونه از من بگیرتشون. هیچ وقتِ هیچ وقت نمیشه که یه خانواده یکی از اعضاشو فراموش کنه. حالا تو بیا زور بزن رابطتو عمیق کن با آدمای غیر هم خون. آدمای غیر خانواده. آدمای معمولی. آدمای بی اهمیت.
حالا جدا از این همه ناله و غصه و فلان، یه روز خوب داشتم. راه رفتیم با رفیقمون. خندیدیم. غصه خوردیم. ناراحت شدیم. خسته شدیم. برنامه درسی ریختیم. ترسیدیم. و ببین چقدر کنارِ هم قشنگَ ن اتفاقاتِ زندگی...؟ دیدی؟
و خب واقعا موضوعی محکم تر از خانواده نیافتم تا الان که باهاش پُز بدم.
شَرحت کسی نداند.وَصفت کسی نخواند.
برچسب:
نویسنده: آرین صالحپور