
بالاخره یه روز اینو میخره. بالاخره همین شبا پی ام میده، اومدی تهران بیا فلان کافه.میای با من؟ و برم. تو دلم مونده یکی اینو بهم بده. بیاید خودم پولشو میدم بهتون ولی شما بهم اینو کادو بدید. [منِ خوشحال.منِ خوشحال] بیاید خبر بدید که میخواید بخرید که بیام بنویسم اینجا بقیه نخرند از یه ماگ شش تا داشته باشم :)) ...
ادامه مطلب
حال و روز دوتایی مون خوبه. میخندیم. شوخی میکنیم. دوستم داره. همیشه داشته. اصلا مگه میشه نداشته باشه. چه حرفا! [منِ خندون از ذوق] [منِ درحالِ فکر کردن به اینکه باید از شیرین ترین مامانِ دنیاهم بنویسم] [منِ درحال فکر کردن به اینکه همین که نوشتم کفایت میکنه که بفهمید رو لبم خندس یا بیشتر باید بگم براتون؟] [منِ درحالِ خندیدنِ بیشتر] ...
ادامه مطلب
خیلی فکر میکنم که چی بنویسم. و اصلا، چی باید بنویسم. حالُ روزِ الانِ من سردرگمی عِ، بی شک! و میدونم میخوام از این سردرگمی ها بنویسم. حالُ روزِ الانِ من. اوم.از این میخوام بنویسم. از عقاید و افکار هَم! مینویسم، طوری که نگویند شرم باد این پیر را. ...
ادامه مطلب
اِمروز ناراحت بود. حرف نمیزد. نمیخندید. نظر نمیداد. نیومد خرید. خوشحال نشد از خرید ها ـم. و میدونی چیه؟ قلبَم بدجور میزنه. اونقَد عجیبه پدَر که زبانِ آدمیزاد بسته میشه موقع حرف زدن ازَش. منِ دختَرِ بابا. منِ تَه تغاری. منِ ناراحت از اینکه خب چرا ناراحتی بابای مثلِ حبّه قندِ من؟ اوم؟ ): ...
ادامه مطلب
[در حالِ رانندگی و من صندلی عقب] : ازت راضی نیستم. [ترسیدم.اما منِ مغرور] : هه. ...
ادامه مطلب