
از صحبت های نیمه تمام بدم میاد. از منتقدانِ فیلم های پایان باز م. و من باید بنویسم که چقدر سوم خوش گذشت و شما بفهمید چقد سومِ من شیرینه. از طرفی ترس دارم از اینکه روزی بیام و حسرت بخورم که چرا دوستام دیگه سوم الِف ی نیستن. و چرا دیگه من مثلِ سوم الِف ی ها رفتار نمیکنم. چرا دیگه اونجوری از ته دل نمیخندم. و چی داره جلو خنده هامو میگیره. چرا هرچی بزرگتر میشم دفعات خندیدنم و عمق خنده هام کمت...
ادامه مطلب
از صحبت های نیمه تمام بدم میاد. از منتقدانِ فیلم های پایان باز م. و من باید بنویسم که چقدر سوم خوش گذشت و شما بفهمید چقد سومِ من شیرینه. از طرفی ترس دارم از اینکه روزی بیام و حسرت بخورم که چرا دوستام دیگه سوم الِف ی نیستن. و چرا دیگه من مثلِ سوم الِف ی ها رفتار نمیکنم. چرا دیگه اونجوری از ته دل نمیخندم. و چی داره جلو خنده هامو میگیره. چرا هرچی بزرگتر میشم دفعات خندیدنم و عمق خنده هام کمتر میشه. اصلا چرا طرز خندیدنم فرق کرده تو این سال ها. غم پشته حرفامه. مینویسم که یه روز یادم بیاد اون روزای خوب رُ خودمون ساختیم. و خودمون بودیم که سوژه های خندیدنمون رُ پیدا ...
ادامه مطلب
حال و روز دوتایی مون خوبه. میخندیم. شوخی میکنیم. دوستم داره. همیشه داشته. اصلا مگه میشه نداشته باشه. چه حرفا! [منِ خندون از ذوق] [منِ درحالِ فکر کردن به اینکه باید از شیرین ترین مامانِ دنیاهم بنویسم] [منِ درحال فکر کردن به اینکه همین که نوشتم کفایت میکنه که بفهمید رو لبم خندس یا بیشتر باید بگم براتون؟] [منِ درحالِ خندیدنِ بیشتر] ...
ادامه مطلب