کسی که دوستَم داره.
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 19:05
بالاخره یه روز اینو میخره. بالاخره همین شبا پی ام میده، اومدی تهران بیا فلان کافه.میای با من؟ و برم. تو دلم مونده یکی اینو بهم بده. بیاید خودم پولشو میدم بهتون ولی شما بهم اینو کادو بدید. [منِ خوشحال.منِ خوشحال] بیاید خبر بدید که میخواید بخرید که بیام بنویسم اینجا بقیه نخرند از یه ماگ شش تا داشته با...
کنکور [قسمتِ سِوم]
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 1:24
از صحبت های نیمه تمام بدم میاد. از منتقدانِ فیلم های پایان باز م. و من باید بنویسم که چقدر سوم خوش گذشت و شما بفهمید چقد سومِ من شیرینه. از طرفی ترس دارم از اینکه روزی بیام و حسرت بخورم که چرا دوستام دیگه سوم الِف ی نیستن. و چرا دیگه من مثلِ سوم الِف ی ها رفتار نمیکنم. چرا دیگه اونجوری از ته دل نمیخ...
با مرگ خو بگیر، همین است زندگی.
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 1:24
منو زودتر از همه بِبَر. باشه؟ خودِت خوب میدونی که طاقتِ دیدنِ رفتنِ عزیزای دلَم رُ ندارم.
حبّه قندِ من [قسمتِ سِوم]
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 1:20
حال و روز دوتایی مون خوبه. میخندیم. شوخی میکنیم. دوستم داره. همیشه داشته. اصلا مگه میشه نداشته باشه. چه حرفا! [منِ خندون از ذوق] [منِ درحالِ فکر کردن به اینکه باید از شیرین ترین مامانِ دنیاهم بنویسم] [منِ درحال فکر کردن به اینکه همین که نوشتم کفایت میکنه که بفهمید رو لبم خندس یا بیشتر باید بگم براتو...
بار دگر آغاز کن آن پردهها را ساز کن .
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 0:29
امروز هشتِ شهریورِ نودُ پنج. شروع میکنم به نوشتنِ مای دایاریز.
دیرزمان بود که میخواستم به هزار بهانه بنویسم.
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 0:29
خیلی فکر میکنم که چی بنویسم. و اصلا، چی باید بنویسم. حالُ روزِ الانِ من سردرگمی عِ، بی شک! و میدونم میخوام از این سردرگمی ها بنویسم. حالُ روزِ الانِ من. اوم.از این میخوام بنویسم. از عقاید و افکار هَم! مینویسم، طوری که نگویند شرم باد این پیر را.
این تغییر در دستِ زمان است، و حقیقت این است.
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 0:29
بهناز [شیرین و دوست داشتنی مثلِ همیشه]:میخواهم این را بگویم که آدمهاهمهی آدمهادر زندگی تغییر خواهند کرد ،با ثبات ترینشانمهربان ترینشانمنطقی ترینشاناحساسی ترینهاوفادارترینهاجدیترینهاهمهی آدمها روزی خود را چنان به کوران تغییر خواهند سپرد که حتی باورتان هم نشوداین تغییر در دست زمان استکافی است به آدمها...
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم.
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 0:29
1.وقت کافی داشتم که به حرفات فک کنمکسی منتظر نبود، و خب همین باعث میشد بتونم رو جمله بندیم فکر کنم، بهترین رو تحویلت بدمتو یه دختر معمولی نیستی؛شاید خودت، خودتو معمولی میبینی.. شاید به خاطر فِیْس و قیافه و ظاهرت اینو میگی..ولی فراموش نکن، بدن همه یکیه.. چیزی که تو داری رو، همه دخترا دارن..(این قضیه ...
حبّه قندِ من [قسمتِ اوَل]
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 0:29
اِمروز ناراحت بود. حرف نمیزد. نمیخندید. نظر نمیداد. نیومد خرید. خوشحال نشد از خرید ها ـم. و میدونی چیه؟ قلبَم بدجور میزنه. اونقَد عجیبه پدَر که زبانِ آدمیزاد بسته میشه موقع حرف زدن ازَش. منِ دختَرِ بابا. منِ تَه تغاری. منِ ناراحت از اینکه خب چرا ناراحتی بابای مثلِ حبّه قندِ من؟ اوم؟ ):
کنکور [قسمتِ اول]
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 0:29
یادمه از تابستونِ اول دبیرستان، دیگه متحول شدم. گفتم یا علی میگم و میشم درس خون. یا علی گفتم. نشدم. میدونی، شایدم شده بودم و نفهمیدم، و خب زمان میبره تا آدم نتیجه بگیره. اینکه هرچیز از عمل تا نتیجش زمان میبره، یه اصلِ فوق مهمِ. اصلا به نظرم فقط اونایی موفق میشن که این اصل رو بلد باشن. اگه یه روزی شک...
حبّه قندِ من [قسمتِ دُوم]
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 0:29
[در حالِ رانندگی و من صندلی عقب] : ازت راضی نیستم. [ترسیدم.اما منِ مغرور] : هه.
عينا، ظاهرا، باطنا و حقيقتا يکسان.
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 0:29
+یبوست دارم :-